• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • یه شقایق
صفحات اختصاصی
  • ساعت های زیبا
  • <
  • عشق از دیدگاه بچه ها
  • <
  • گفتگوی یک کودک با خدا
  • <
  • شکلک
  • <
  • دعای کوچولوها
  • <
مطالب اخیر
  • خواهر
  • گوناگون!
  • طعم برف؟!
  • پیاده روی
  • کارتون
  • ریاضی
  • تبریک
  • بازم مدرسه!
  • این هم یه پنیر خوشمزه!
  • تکلیف و مدرسه
  • روز اول مدرسه
  • سلامی دوباره
  • نگرانی
  • دعا
  • دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
  • اردو
  • شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
  • عکس
  • شب
  • احساسات
  • سفر
  • تله کابین
  • یه کم صبر!
  • گزارش
  • عکس
  • مدرسه
  • درس و مشق
  • جمعه
  • گاو!
  • سوال
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
دوستان من
  • مائده مهر آسمان در زمین
  • مدرسه اینترنتی تبیان
  • دیبا و پرند مامانی
  • یک خانوم پرنیان
  • شازده کوچولو
  • آرشام گل پسر
  • ناز گل مامان
  • رز گل مادر
  • شکلک
  • اشکان نازنین
  • همراه با نیایش
  • فرشته های مهربون
  • بزرگ میشی یادت میره
  • خاطرات زهرا نانازی
  • کودکان پرشین بلاگ
  • پریسا در دنیای خوشبختی
  • برای دخترم نگار
  • شهربانو
  • ثنا کوچولو
  • دنیای من ستایش
  • مینوی نازنین
کدهای اضافی کاربر







ساعت فلش

خانوم کوچولو!
شیرین ...شیطون...و عاشق هیجان!

ساعت فلش

خواهر
نویسنده: یه شقایق - دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

 

 

چند روز پیش تولد یکی از دوستات بود که نتونستی بری و من هم فکر کردم بهتره یه هدیه ی کوچولو بگیرم تا بهش بدی...   

رفتم و بعد از کلی فکر و خیال دوتا  از این گوسفندهای شون د شیپ گرفتم !

می دونی که اصولا ما برای هر دختربچه ای هدیه بگیریم باید جفت باشه چون شما خانوم کوچولو ی ما هم دقیقا همان را لازم خواهید داشت! در مورد هدیه برای پسر بچه ها اما خیالمون راحته! 

گوسفند رو گذاشتم داخل اتاقت تا وقتی از مدرسه رسیدی ببینی و خوشحال بشی

وقتی اومدی لبخندی زدی و گفتی چه تپله دوستش دارم

اما تا اون یکی گوسفند رو نشونت دادم و خواستم بگم هدیه هست گفتی :

آخ جون دوتا گوسفند من تا حالا از هیچ عروسکی دوتا نداشتم این هم می شه

خواهرش!!    

مامان می شه وقتی باهم رفتیم بیرون یه بره ی دیگه هم بخریم؟!

بله ... و به این ترتیب ما هم با دیدن شادی شما تسلیم شدیم!

و به زودی گله ای از گوسفندان در منزل ما تشکیل خواهد شد! باید به دنبال جایی برای خودمان باشیم و هدیه ی دیگری برای دوست شما!

 

نظرات ()



ساعت فلش

گوناگون!
نویسنده: یه شقایق - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

خانوم کوچولو می پرسد:

مامان بچه که میره تو شکم مامانش اونو اذیت نمی کنه ؟

یعنی مامانش دردش نمیاد وقتی بچه اونجا شیطونی می کنه ؟!

- نه عزیزم اتفاقا اذیت ها از وقتی شروع می شه که بچه دیگه اون تو نیست!

بابایی: نمیدونم نماز عصرم رو خوندم یا نه ؟!

ثناخیلی جدی: خب از خدا بپرس!!

بابایی حین رانندگی : اه ، نمی دونم این ماشین چش شده؟

ثنا خیلی نگران : بابا به ماشین اه نگو یه دفعه ترمز می  کنه و هممون پرت می شیم جلو!

و وقتی خانم کوچولو با محبت می شود...

من : ثنا بیا یه کم بغلت کنم دلم برات تنگ شده

- ولی من دلم تنگ نشده !

من : اگه برم یه جای دور و برگردم دلت برام تنگ میشه ؟

-  فقط یکی رو لازم دارم برام غذا درست کنه!

من: خب اگه یه آشپز ماهر هم اینجا بمونه چی؟

- یه خدمتکار هم می خوام تا برام آب بیاره!

من: باشه یه خدمتکار هم می ذاریم ...حالا چی؟

- نه می تونی بری تا یه ملیون سال دیگه هم دلم تنگ نمی شه!

- اصلا یه ملیارد سال دیگه ! وقتی که همه ی آدمهای دنیا مردن!

من: قربون دختر با محبتم برم!!!! 

و اندر حکایت مدرسه

من  : ثنا این دفعه دیگه مجبورم برای خانومتون بنویسم ها .................

- خب بنویس آبروی خودت هم میره، میگه عجب مامانی که به درس بچه اش نمی رسه!

اخبار در مدرسه!

- مامان  ، دوستم می گفت اخبار گفته آمریکا 9 سال دیگه بمب می زنه به ایران و همه می میرن.

می گه کاش بریم زیر ماشن تا بمب بهمون نخوره!!!!!!!!!!!!!!

خیلی وحشتناکه ...من که میرم ترکیه شایدم انگلیس !

میدونی که من انگلیسیم خیلی خوبه!

مامان تو 9 سال دیگه زنده ای ؟!!!!!!!!

در وصف عکس های آتلیه

من عاشق خودمم................!!!

نظرات ()



ساعت فلش

طعم برف؟!
نویسنده: یه شقایق - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

سلام به خانوم کوچولوی نازنینم و همه ی دوستان گلم

بعد از ظهر سه شنبه ی دو هفته پیش بود که اولین برف پاییزی باریده بود

  همه جا ی تهران سفید پوش شده بودند و همه ی بچه ها و بزرگ ها  هیجان زده !

و از آن جایی که پوتین های شما  خانوم کوچولوی خوشگلم هم در پاهای مبارک نمی رفت ؛ در آن برف و کوران و ترافیک مجبور شدیم بریم برای خرید پوتین !!

طبق معمول هم بیشتر تکالیف دختر گلم مانده بود برای آخر شب! 

در نتیجه عجله داشتیم که زودتر برگردیم و شما هم مرتب می گفتی :

مامان من فردا غایب می شم !!شیطان

در آن شلوغی و سرما منظره ی خیلی دیدنی همان مغازه های کفش بچه گانه بودن!

چون داخلشان جا نبود !! 

ظاهرا همه مثل ما غافل گیر شده بودن!

 خلاصه با هر مصیبتی بود یه جفت پوتین صورتی

 و صد در صد با سلیقه ی خودت خریدی !چه سلیقه ای ! 

چون جا نبود من بیام داخل بابایی زحمت این کار رو کشید و خرید انجام شد .

 بالاخره برگشتیم خونه و شماهم مرتب می گفتی من که فردا غایب می شم ! dance3.gif

گفتم سریع برو لباس ها تو عوض کن و تکالیفت رو تموم کنمشغول تلفن

و خودم هم رفتم سراغ تلوزیون تا ببینم تعطیلی هست یا نه ؟

 که دیدم بله همه ی مدارس ابتدایی منطقه ی ا تا 5 رو تعطیل اعلام کردن !

شما حسابی مشغول انجام تکالیف و نگران بودی که دلم نیومد خبر ندم  ! 

وقتی اومدم و بهت گفتم از خوش حالی بال در آوردی و مرتب بالا و پاییین می پریدی

 و جیغ  می زدی!

بعد گفتی :

مامان بابا من می دونستم تعطیل می شه!

مامان یکی از بچه ها دعا کرده بود که فردا مدرسه ها تعطیل بشه خودش گفت!!!

من می دونستم ... آخ جون سه روز تعطیلیمهورا

 

روز تعطیل:

همه جا برفی و هوا هم حسابی سرد بود طوری که من داشتم داخل خونه یخ می زدم !

اما بنا به علاقه ی فراوان بچه ها به برف قرار شد با چند تا از دوستان مجتمع  

و دلبندانشون به پارک سر کوچه بریم تا بچه ها برف بازی کنن... smile

آخرها ی برف بازی که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود

 یک لحظه از جلو چشمم غیب شدی  هر چی صدات زدم جوابی نشنیدم ...

چند دقیقه بعد با چهره ی آدم های مجرم از پشت یه درختی ظاهرشدی!شیطان

- ثنا کجا بودی ؟چرا جواب نمی دادی؟  

سکوت

وقتی اومدیم خونه همه ی لباس هات خیس خیس بود و گفتم حتما سرما می خوری

بعد که نشستی و مدتی گذشت گفتی مامان دلم درد می کنهآخ

 هر چی فکر کردم که تو چی خوردی که ممکنه دلت رو درد آورده باشه چیزی یادم نیومد!

تا اینکه از خودت پرسیدم و گفتی شاید یه کمی از برف رفته باشه تو دهنم !!!  

چی برف تو دهن تو چیکار می کنه؟!

راستش رو بگو برف خوردی؟! 

نه فقط یه کم زبونم رو زدم ببینم چه طعمی هست؟ 

 آخه مادر بزرگ تعریف می کرد که

وقتی بابایی کوچیک بود براشون با برف تازه دسر درست می کرد!!خوشمزه

- عزیز دلم اون موقع ها با الان خیلی فرق می کنه ...الان هوا خیلی آلوده است و برف وبارون هم مثل قدیما تمیز نیستننگرانمخصوصا هوای تهرانناراحت

بله و به این ترتیب آن پنج شنبه و جمعه هم تب کردی و هم دل درد داشتی

که نمی دانم واقعا دلیلش برف بود یا نه؟

و باز هم پیاده روی روز جمعه کنسل شد!!!

 

نظرات ()



ساعت فلش

پیاده روی
نویسنده: یه شقایق - پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

هر جمعه از طرف مدرسه ی شما یه برنامه ی پیاده روی دسته جمعی با همراهی خانواده ترتیب داده می شه که به نظرم فکر و ایده ی خیلی جالبی هست.

اولین جمعه ، قرار گاه ولنجک و هدف به اصطلاح کوه نوردی بود

 که شما شب جمعه تب کردی و من برنامه رو کنسل شده فرض کردم خمیازه

اما صبح زود بیدار شدی و گفتی باید بریم !!مشغول تلفن

باید ساعت 5/7 سر قرار باشیممشغول تلفن

 خلاصه بدو بدو حاضر شده و راه افتادیم وخوشبختانه به موقع رسیدیم از خود راضی

هوا فوق العاده بود و من حسابی لذت بردم قلب

و به بابای شما گفتم خدا مدرسه ی ثنا اینهارو خیر بده چون اگه من تا آخر عمرم هم هر روز می گفتم یه روز صبح جمعه ساعت 7صبح بریم کوه ، هرگز میسر نمی شد!!!خمیازه

بعدش که رسیدیم به تله کابین شما اصرار کردین که باید بریم بالاتر یا هم سوار تله کابین بشیم  هیپنوتیزم

ولی ما به علت حال شما که هنوز هم کمی تب داشتی و هم سرد بودن هوا مخالفت کردیم

 و دیگه شما خانوم کوچولو رو با یه من عسل هم نمی شد خورد ، قهر کردی و برای خودت راه افتادی رفتیزبان

 هر چی من و بابایی و دوستات صدات می زدیم انگار نه انگار  ! وای به  زمانی که ثنا این شکلی میشودکلافه

...

این برنامه ی جمعه ها همچنان ادامه دارد و در پارک های مختلف برگزار می شود اما نکته ی جالب این جاست که شما هر پنج شنبه جمعه یا دل درد می گیری( حکایتش رو در پست بعدی می نویسم!) و یا سرما می خوری !

خلاصه همان کوه نوردی تب دار ، تا به الان ، اولین و آخرین بار مشارکت ما در این پیاده روی دسته جمعی بوده !

نظرات ()



ساعت فلش

کارتون
نویسنده: یه شقایق - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

امروز بالاخره از دست غول تنبلی فرار کردم و اومدم اینجا تا بازم برای پرنسس خوشگلم از خاطراتش بنویسم..

القصه که مراسم مدرسه و حکایت های عشق و علاقه ی معروف شما به مدرسه همچنان ادامه دارد!

این روزها مشغول خوندن ضرب و تقسیم هستین و هر روز باید بخونیم دو دو تا چهار تا ...

دوسه تا شش تا... یادش به خیر یه زمانی ماهم همین طور حفظ می کردیم

فعلا مهمترین دغدغه من انجام به موقع تکالیف شما خانوم کوچولوی محترم است چون هنوز هم مشکل به قوت خود باقی است و هر روز تکرار می شود

دیروز  ساعت 6بود که هنوز داشتی کارتون می  دیدی و هربار که می گفتم :

ثنا دیگه کافیه ..ثنا دیگه دیر شده .. ثنا صدای من رو می شنوی ؟!

 جوابی و عکس العملی نمی دیدم!

بیشتر وقت ها  کنترل های تلوزیون را جایی مخفی می کنی تا در امان باشی!

این بار هم رفته بودی زیر پتو و کنترل ها را هم کنارت  گذاشته بودی .. تا صدایت می زدم می رفتی زیر پتو!!

تا اینکه آمدم و گفتم: تا سه می شمارم خاموشش کن

گفتی تا آخر این کارتون ببینم بعد!کم مونده آخرشه!

گفتم باشه تا 10 میشمارم!

آرام آرام شمردم تا کارتون تمام شود

ولی گول خورده بودم !

کارتون تمام شد ولی شما (خانوم کوچولوی محترم و بعضی وقت ها دوست داشتنی!!!)کنترل ها را با شیطنت تمام بردی زیر پتو!

عصبانی شدم و با قوه ی قهریه کنترل ها را گرفتم بعد

با جدیت تلوزیون را خاموش کردم و شما هم با جدیت بیشتر کنترل را از دستم گرفته و روشن کردی!

تا حد ... عصبانی شدم و جنگ شروع شد ! دوباره کنترل ها را گرفتم و   زیر باران حملات یک عدد خانوم کوچولوی کاملا آرام !!؛ بالای کمد گذاشتم و بعد هم به اتفاق کلی سر و صدا تولید کردیم !

گفتم تا آخر شب یک کلمه هم باهات حرف نمی زنمعصبانی

 

البته این برنامه ی بیشتر روزهای ماست و تا ختم به خیر شدن این ماجرا محتاج دعای همه ی همدلان هستیمنیشخند

 

 

نظرات ()



ساعت فلش

ریاضی
نویسنده: یه شقایق - سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠

سلام به خانوم کوچولوی خوبم

این روزها که درس و مدرسه دارن جدی تر میشن شما هم به همان نسبت داری بازیگوش تر می شی!

درس ریاضی که کاملا تعطیل ! انگار نه انگار که سر کلاس ثنایی بوده و معلمی هم بوده

که با کلی مشقت ریاضی تدریس کرده!

درسهای دیگه هم با حرص خوردن های پی درپی اینجانب کم و بیش در حال پیشرفت هست

اما مساله اصلی اینه که حواست فقط به بازی هست و بعضا حتی صدای من رو هم نمیشنوی!

دیروز در جلسه ی مدرسه معلم شما رو دیدم. حدسم درست بود سنش کمی بالاست و از اون معلم قدیمی هاست و کلی هم جدی است

فکر کنم همین مساله باعث شده که تو درس ریاضی دچار مشکل شی ؛ چون عادت کردی با ناز و نوازش و بازی و تشویق های فراوون درس بخونی!  

و حالا یه معلم کاملا جدی اونم کمی مسن و یک عدد ثنای بازیگوش با استرس بالا!

چه شود؟!

کلاسهای مدرسه رو هم دیدم که واقعا عالی بودن با نهایت نظم و ترتیب و سیستم هوشمند که قراره از آخر آبان اجرا بشه و بچه ها درآزمونهای آنلاین شرکت کنن.

سیستم زبان هم خوب بود و همه ی درسها کتاب مخصوص چاپ خود مدرسه رو دارن و معلمتون هم جوون و دوست داشتنی هست!

اما برگردیم به درس ریاضی و انجام تکالیف مدرسه که حالا من ماندم چه کنم؟ هرروز کارم شده حرص خوردن یعنی واقعا همه ی مامانها به اندازه ی من حرص می خورن؟!

دیروز با اشتیاق فراوون رفتی تولد دوستت و کلی بازی کردین بعد خسته شدی و اومدی خونه .

میگم تا حالا بازی کردی و همه ی تکالیفت مونده ...زود بشین سر درس و مشقت...

میگی همش تقصیر تو هستش من  دیگه  هیچ وقت نمی رم تولد!!smile

جالبه تا وقتی که سر حالی و خبری از درس و مشق نیست همه چی عالیه ولی وای به وقتی که باید درس بخونی!    

حالا یکی به من بگه چیکار کنم؟

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »