|
خانوم کوچولو! شیرین ...شیطون...و عاشق هیجان!
|
سلام به خانوم کوچولوی خوشگلم
این روزها جز سخت ترین و پر استرس ترین روزهای من هست ! نه بابا نگران نشو خدا رو شکر همه سلامتیم و ملالی نیست جز بازیگوشی شما دراین ایام به یاد ماندنی امتحانات! دختر گلم یه یمن علاقه ی شما به مطالعه ؛ روزانه دو وعده استرس صرف می کنیم یکی قبل از صبحانه و دیگری قبل از شام!
دیروز که از مدرسه رسیدی اول طبق معمول یک سری از اخبار رو تند و تند گفتی ... مامان مامان فردا روز امتحان کمبریج هستش ها .. خانوم زبان گفته خوب بخونیم تازه خانوم کامپیوتر هم برگه داده شنبه امتحان ای کیدز داریم اما من دوتا امتحان دارم چون باید آی تی رو هم بدم ....وایییییییییییی - خب ثنا جان امتحان ریاضی چطور بود؟ دود بلند شدنهای دیروز از کله ی اینجانب نتیجه داد؟! (البته تو دلم ) و دریغ از یک کلمه جواب از شما ... لازم به ذکر هست که مواقعی که جواب ها زیاد باب طبع نباشد شما به قرینه ی نشنیدن و ... سانسورشان می کنید! بعد هم گفتی راستی مامان یه خبر بد... البته برای من بده ولی برای شما خوبه!! - چیه خدابه خیر کنه - من تو رو خیلی دوست دارم باشه ولی می دونم خوشحال می شی چون من شنیه هم باید برم مدرسه یعنی شنبه تعطیل نیست! حالا دیدی برای شما خبر خوبی بود ولی برای من نه ؟!!!!
بعد هم مستقیم رفتی سراغ تلوزیون : 1 خاموشی جبری مادرانه ی تلوزیون راس ساعت 4 2 هدایت به سوی مطالعه یا یک استراحت و خواب کوتاه برای تقویت قوای فکری 3 رفتن شما به تخت خواب و کشیدن لحاف روی سرتان 4 سکوت ... 5 خیال راحت من از خوابیدن شما و رفتن و خوابیدنم برای استراحت و تمدد اعصاب برای عملیات بعدی 6 شنیدن صدای خنده ای عجیب از اتاق شما! تعجب من و متعاقبا صدای پی اس پی که از زیر لحاف به گوش می رسد! و بالاخره راز و نیاز من با خدا : خدایا واقعا دیگه نمی دونم و نمی تونم ... از خیر درس خوندن این بچه گذشتم!
[ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٥ ق.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
سلام به عروسک خوشگلم که خیلی دوستش دارم هفته ی پیش خاله ی به قول شما دانشمند ! که خیلی هم دوستش داری به مناسبت نمایشگاه کتاب اومده بود پیش ما... ( به هر کی اهل کتاب و درس زیاد باشه می گی دانشمند) قبل از اومدنش که خیلی خوشحال بودی و دل تو دلت نبود وقتی ازمدرسه اومدی و وسایل خاله رو دیدی کلی هیجان زده شدی البته ناگفته نماند که در اینطور مواقع حواس شما خانوم کوچولوی محترم بیشتر پیش کادویی هست که احتمالا در داخل ساک یا چمدان قرار دارد!! اما از حق نگذریم خاله رو هم خیلی دوست داری حتی یه بار ازت پرسیدم تو این دنیا کی رو بیشتر از همه دوست داری ... گفتی اول خدا بعد خودم بعدش هم خاله ( ما رو بی خیال!) بله ....... خداییش این خاله ی شما هم بسیار مهربون و با محبته ... الهی خدای مهربون یار و نگهدارش باشه و اما برخی مکالمات شما با خاله : - خاله تو نمی تونی پیش ما بمونی برای همیشه نه باید برم درس دارم شاگردام منتظرم هستن - نگران نباش اگه نری اونا خوشحال می شن ! - خاله به نظرم تو هم یه آقا پیدا کن تا منم شوهر خاله داشته باشم! ( بچه کمبود شوهر خاله داره!) و وقتی به خاله گفتم تو درسها کمکت کنه ... خواندن شعری از کتاب بخوانیم توسط خاله ... - خاله فکر کنم از این شعر خوشت اومده ها ... بزار ببینم شاعرش کیه ! - خب تو می تونی بری این آقا رو پیدا کنی و باهاش عروسی کنی!!حتما ازش خوشت میاد! ( کلا فکر این بچه منحرفه!!) - خاله می دونستی من بزرگ شدم نمی خوام عروسی کنم و داماد داشته باشم ! چندی نگذشته : من می خوام یه داماد لاغر و خوش تیپ داشته باشم ! - خاله می دونی من کی از تکلیف ها راحت می شم!؟ - وقتی که تو پیر شدی و بعدش هم مردی و بعدش خاک ریختن و ... ( بقیه اش رو به دلیل عدم ترویج فرهنگ بی رحمی حذف می کنم !) تعجب خاله - خب راست می گم دیگه مگه آدمها بعد از پیر شدن نمی میرن؟!! ( حقیقت تلخه ...ولی این بچه هم زیادی رکه !!) - خاله تا حالا کی از فامیل های نزدیکه ما مرده؟ مادر بزرگ و پدر بزرگ هام و عمه و ... - نه اون از فامیلهای شماست فامیلهای من چی ؟! فامیلهای نزدیک ؟! ( تورو خدا رحم کن ما مثل تو واقع بین نیستیم !) - به نظرت فامیلهای شما الان رفتن بهشت یا جهنم ؟ - به نطرت من می رم بهشت یا جهنم ؟ - راستی من یه فکری کردم می تونیم اگه رفتیم جهنم کفش آهنی بپوشیم تا پاهامون نسوزه ! و آرام : آخه من خیلی کار بد کردم ...
مادرانه نوشت : عروسکم خدا اونقدر مهربونه که از تو فقط خوب بودنت رو می خواد فقط و فقط همین خوب باشی تا احساس خوبی از خودت داشته باشی خدا خیلی خیلی مهربون تر از مامان و باباست ... هر چی برای ما می خواد اون بهترین هست مگه نه اینکه ما آدما وقتی کار خوبی انجام می دیم تو دلمون یه حس شادی می کنیم و وقتی کار بدی می کنیم تو دلمون حس ناراحتی و پشیمونی می کنیم بهشت و جهنم هم جایی هستن که همین احساس ها رو به صورت واقعی بهمون نشون می دن ... مواظب خودت باش و امیدت همیشه به خدا باشه ...
پینوشت: راستی از نمایشگاه کتاب که خسته و داغون برگشتم دیدم هرچی خریدم همه برای شماست ... بچه یعنی این دیگه آدم خودش رو فراموش می کنه!
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۸ ب.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
این روزها شما خانوم کوچولوی نازنین به فکر طرح برخی سوالات جالبی افتاده ایدکه ثبت آنها خالی از لطف نیست! - مامان مگه نه این که فرشته ها بچه دار نمی شن؟ پس شما چطور بچه دار شدین مگه نمی گن مامان و بابا ها فرشته ان؟!! - مامان اگه می خوای یه بچه بیاری باید زیاد غذا بخوری تا شکمت باد کنه!! - مامان بالاخره من نفهمیدم بچه از کجا میره تو شکم مامانش؟ - مامان نظرت چیه که من هیچ وقت ازدواج نکنم ؟! - مامان وقتی دنیا تموم شد و همه ی آدما با هم مردن پس کی اونا رو خاک می کنه؟! - مامان تو بهشت هر چی بخوام هست ؟ حتی چوب جادویی ؟ - مامان مگه خدا قبل از همه نبوده .. پس قبل از خدا کی بوده ؟! ...
[ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
سلام به دختر گلم که خیلی دوستش دارم شیرین عسلم می دونم روزی که قسمت بشه بیای و این نوشته ها و خاطره ها رو بخونی مثل حالا نیستی حتما بزرگ تر شدی و خیلی چیزها تغییر کرده ... ولی فکر می کنم دونستن بعضی از کارهایی که الان می کنی خالی از لطف نباشه ... دختر خوبم اگه بخوام صادق باشم باید بگم که شما هنوز هم بازیگوش هستین بسیار و هنوز هم حرف های من رو جدی نمی گیرین اصلا !! از درس و مدرسه هم که چی بگم ؟! برای تموم شدنش روز شماری که نه لحظه شماری می کنی!! هر روز می گی مامان فقط دو هفته دیگه می رم و بعدش 4 ماه تعطیلم آخ جون!! این روزها وضعیت مدرسه تون هم خوبه چون دوروزش رو که به مناسبت روز معلم جشن داشتین و کلی شادی کردین ... تازه 2ساعت هم زودتر تعطیل شدین یه روزهم برای تابستونی های مدرسه جشن تولد گرفتن و شما هم که تابستونی هستی کلی کیف کردی و از دوست مهربونت هم یه هدیه گرفتی یه روز هم که چادر نشینی داشتین و کلی پیک نیک کردین و با قارچ و تخم مرغ و سیب زمینی برا خودتون غذا درست کردین که البته به لطف معلمتون که مواد مورد نیاز شما رو جا گذاشته بودن مجبور شدین از اموال بقیه استفاده کنین! و بالاخره این چهار شنبه هم اردوی کل مدرسه هست که بازم کلی لیست نوشتی که باید تهیه کنیم خود شما خانم کوچولوی محترم هم که تا خبری می شه و جایی می خوای بری دیگه از تو رویای اون بیرون نمی آی و تا روز موعود در عالم خیال سیر می کنی و در این موارد هست که یک عدد مامان فداکار لازمه که مرتب بگه ثنا درسهات موند ثنا تکلیفهات مونده ثنا ساعت 7 شد! آخه باهم یه قول و قراری گذاشتیم و اونم اینه که تا قبل از ساعت 7 باید همه ی تکالیفت انجام بشه و گرنه بعد از ساعت 7 در هیچ کدوم از درسها نمی تونم کمکت کنم حالا بماند که این قول بیشتر از دو روز دوام نداره و بعد باید تجدید بشه !! که با بیشتر کردن تعداد کلمات" قول میدم "بار دیگر دل اینجانب به رحم میاد!! در ضمن این قولها به انواع مدلهای کتبی شفاهی و فایل های صوتی و تصویری در پرونده ی شما موجود می باشد!! بعضی وقتها هم از عالم رویا سرکی به این ور می کشی و می گی : می دونی اگه من می تونستم جادو کنم چیکار می کردم؟ کاری می کردم همه ی تکالیفم سریع انجام بشه و همه ی امتحانامم تموم بشه و همه ی وقتم آزاد باشه ! جالب اینجاست که این وقت آزاد همیشه در نظر شما خیلی کمه و همیشه آرزو دارین بیشتر باشه در حالی که از نظر من شما تمام وقت آزادین جز یک تا حداکثر دوساعت که مجبوری بشینی سر درست!! از وقتی که می رسی خونه یا سر تلوزیونی یا کامپیوتر و یا پی اس پی ... هر کدومو خاموش می کنم می ری سراغ اون یکی ! حالا با این وضعیت در حسرت وقت آزادم هستی!! تو کتابتون قسمتی بود که باید برا معلمتون نامه ای مینوشتین و تشکر می کردین... طبق معمول ازمن می پرسی مامان چی بنویسم ؟ می گم خب معلومه هر چی دوست داری براش بنویس و ازش کلی تشکر کن ... قیافه ی جالبی گرفتی و با صدای آرومی می گی : آخه نمی خوام زیادم تشکر کنم !!!! [ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٤ ب.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
با سلامی به قشنگی بارون بهاری و شکوفه های قشنگ و رنگارنگ خوشبو به یدونه گل زندگیم عروشک قشنگم ؛ مامان شما بالاخره بعد از چهار ماه تنبلی تصمیم گرفت دوباره بنویسه! البته گذر سریع زمان و فکر و خیالهای بی شمار هم در این زمینه بی تقصیر نبودن ! واما آنچه گذشت.. جشن تکلیف در اسفند ماه سال 90 یک جشن خوب و عالی داشتین به نام جشن تکلیف جای همه ی دوستان خالی ... فضای معنوی و خاطره انگیزی بود همه ی شما نو گل های خوشگل مثل فرشته ها شده بودین لباسهای سفید و صورتی مثل گلهای بهاری به تن کرده بودین و شمع های روشن به دست دور خانه ی نمادین کعبه می چرخیدین و اللهم لبیک می خوندین بماند که لباسهاتون بعضا خیلی بلند بودن و می رفت زیر کفشتون! و بعضی از نگرانی ها: مامان نکنه پشت سریم شمعش رو بزنه به مقنعه ی من و بسوزم! و جا ماندن بعضی از شما از بقیه ی صف ! ولی در کل خیلی عالی بود .. چند تا هم سرود به زبانهای فارسی و انگلیسی اجرا کردین و ناگفته نمونه که شما خانوم کوچولوی خوشگلم جز نفرات تک خوان درگروه سرود انگلیسی بودی ولی علی رغم تاکید معلم زبان و من حقیر که ثنا تو رو خدا بلند بخون !عین خیالت نبود و فقط زیر لب زمزمه می کردی! آخر مراسم هم نماز جماعت دو رکعتی خوندین و سیب های قرمزی رو که به سفارش مدرسه خریده بودیم رو نوش جان کردین . بعد هم خانم معلم قصه نویسی که فرانسوی هستن و مسلمان شدن براتون صحبت کردن خانم کلر ژوبرت می گفتن با دیدن شما به یاد جوانی خودشون و زمانی که تازه مسلمون شده بودن افتادن و از شما خواستن تا قدر این روزها و این ایمان و این پاکی رو خیلی خوب بدونین ... البته شما هنوز نه سالت رسما تموم نشده و انشاالله مرداد ماه به سن تکلیف می رسی گل قشنگم برات پاک ترین دوستی با خدا رو آرزو می کنم امیدوارم خدا رو در بهترین لحظات زندگیت پیدا کنی و یاد اون لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوض نکنی
[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٠ ب.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
چند روز پیش تولد یکی از دوستات بود که نتونستی بری و من هم فکر کردم بهتره یه هدیه ی کوچولو بگیرم تا بهش بدی... رفتم و بعد از کلی فکر و خیال دوتا از این گوسفندهای شون د شیپ گرفتم ! می دونی که اصولا ما برای هر دختربچه ای هدیه بگیریم باید جفت باشه چون شما خانوم کوچولو ی ما هم دقیقا همان را لازم خواهید داشت! در مورد هدیه برای پسر بچه ها اما خیالمون راحته! گوسفند رو گذاشتم داخل اتاقت تا وقتی از مدرسه رسیدی ببینی و خوشحال بشی وقتی اومدی لبخندی زدی و گفتی چه تپله دوستش دارم اما تا اون یکی گوسفند رو نشونت دادم و خواستم بگم هدیه هست گفتی : آخ جون دوتا گوسفند خواهرش!! مامان می شه وقتی باهم رفتیم بیرون یه بره ی دیگه هم بخریم؟! بله ... و به این ترتیب ما هم با دیدن شادی شما تسلیم شدیم! و به زودی گله ای از گوسفندان در منزل ما تشکیل خواهد شد! باید به دنبال جایی برای خودمان باشیم و هدیه ی دیگری برای دوست شما! [ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ق.ظ ] [ یه شقایق ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |