http://dreamland-love.mihanblog.com/

 

سلام خانوم کوچولوی مهربونم

امروز ازت خواستم یه قصه تعریف کنی تا اینجا بنویسم ؛ تو هم قبول کردی

ممنونم عزیزمقلب

 

یکی بود یکی نبود  غیرازخدای مهربون هیچ کی نبود

یه دونه مامان گاوه بود اون می خواست که یک روز یک بچه گوساله به دنیا بیاره

او هر روز به این فکر می کرد که چطوری یه بچه گوساله به دنیا بیاره

یک روز که خانم گاوه داشت در مزرعه کمی استراحت می کرد همان دقیقه زیر خانم گاوه تکون خورد

(به زور جلوی خنده ام رو گرفتمقهقههساکت)

خانم گاوه وقتی زیرش را دید یک بچه گوساله ی قشنگی ما... ما ... می کرد

خانم گاوه خیلی از دیدن آن بچه گوساله خوشحال شد

او بچه گوساله را زیز خود  گرم نگه داشت و به آن بچه گوساله از شیر خود کمی داد

وقتی که شب شد خانم گاوه تا زیر خود را نگاه کرد دید که بچه گوساله خوابیده بود

و روی بچه گوساله نشست!!! تا گرم شود!!!تعجب

( عزیزم اگه رو بچه بشینه که بچه له میشه

ثنا : پس چطوری گرمش می کنه که سرما نخوره؟

- می تونن کنار هم بخوابن

ثنا : باشه)

کنار خود نگه داشت و خانم گاو هم خوابید .

قصه ما به سر رسیدنیشخند