هر جمعه از طرف مدرسه ی شما یه برنامه ی پیاده روی دسته جمعی با همراهی خانواده ترتیب داده می شه که به نظرم فکر و ایده ی خیلی جالبی هست.

اولین جمعه ، قرار گاه ولنجک و هدف به اصطلاح کوه نوردی بود

 که شما شب جمعه تب کردی و من برنامه رو کنسل شده فرض کردم خمیازه

اما صبح زود بیدار شدی و گفتی باید بریم !!مشغول تلفن

باید ساعت 5/7 سر قرار باشیممشغول تلفن

 خلاصه بدو بدو حاضر شده و راه افتادیم وخوشبختانه به موقع رسیدیم از خود راضی

هوا فوق العاده بود و من حسابی لذت بردم قلب

و به بابای شما گفتم خدا مدرسه ی ثنا اینهارو خیر بده چون اگه من تا آخر عمرم هم هر روز می گفتم یه روز صبح جمعه ساعت 7صبح بریم کوه ، هرگز میسر نمی شد!!!خمیازه

بعدش که رسیدیم به تله کابین شما اصرار کردین که باید بریم بالاتر یا هم سوار تله کابین بشیم  هیپنوتیزم

ولی ما به علت حال شما که هنوز هم کمی تب داشتی و هم سرد بودن هوا مخالفت کردیم

 و دیگه شما خانوم کوچولو رو با یه من عسل هم نمی شد خورد ، قهر کردی و برای خودت راه افتادی رفتیزبان

 هر چی من و بابایی و دوستات صدات می زدیم انگار نه انگار  ! وای به  زمانی که ثنا این شکلی میشودکلافه

...

این برنامه ی جمعه ها همچنان ادامه دارد و در پارک های مختلف برگزار می شود اما نکته ی جالب این جاست که شما هر پنج شنبه جمعه یا دل درد می گیری( حکایتش رو در پست بعدی می نویسم!) و یا سرما می خوری !

خلاصه همان کوه نوردی تب دار ، تا به الان ، اولین و آخرین بار مشارکت ما در این پیاده روی دسته جمعی بوده !