با سلامی به قشنگی بارون بهاری و شکوفه های قشنگ و رنگارنگ خوشبو به یدونه گل زندگیم

عروشک قشنگم  ؛ مامان شما بالاخره بعد از چهار ماه تنبلی تصمیم گرفت دوباره بنویسه!خجالت

البته گذر سریع زمان و فکر و خیالهای بی شمار هم در این زمینه بی تقصیر نبودن !

واما آنچه گذشت..

جشن تکلیف

در اسفند ماه سال 90 یک جشن خوب و عالی داشتین به نام جشن تکلیف

جای همه ی دوستان خالی ...

فضای معنوی و خاطره انگیزی بود همه ی شما نو گل های خوشگل مثل فرشته ها شده بودین

لباسهای سفید و صورتی مثل گلهای بهاری به تن کرده بودین و شمع های روشن به دست دور خانه ی نمادین کعبه  می چرخیدین و اللهم لبیک می خوندین

بماند که لباسهاتون بعضا خیلی بلند بودن و می رفت زیر کفشتون!

و بعضی از نگرانی ها: مامان نکنه پشت سریم شمعش رو بزنه به مقنعه ی من و بسوزم!

و جا ماندن بعضی از شما از بقیه ی صف !

ولی در کل خیلی عالی بود ..

چند تا هم سرود به زبانهای فارسی و انگلیسی اجرا کردین و ناگفته نمونه که شما خانوم کوچولوی خوشگلم جز نفرات تک خوان درگروه  سرود انگلیسی بودی ولی علی رغم تاکید معلم زبان و من حقیر که ثنا تو رو خدا بلند بخون !عین خیالت نبود و فقط زیر لب زمزمه می کردی!

آخر مراسم هم نماز جماعت دو رکعتی خوندین و سیب های قرمزی رو که به سفارش مدرسه خریده بودیم رو نوش جان کردین .

بعد هم خانم معلم قصه نویسی که فرانسوی هستن و مسلمان شدن براتون صحبت کردن

خانم کلر ژوبرت می گفتن با دیدن شما به یاد جوانی خودشون و زمانی که تازه مسلمون شده بودن افتادن و از شما خواستن تا قدر این روزها و این ایمان و این پاکی رو خیلی خوب بدونین ...

البته شما هنوز نه سالت رسما تموم نشده و انشاالله مرداد ماه به سن تکلیف می رسی

گل قشنگم برات پاک ترین دوستی با خدا رو آرزو می کنم

امیدوارم خدا رو در بهترین لحظات زندگیت پیدا کنی و یاد اون لحظه ها رو  با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوض نکنی