دیروز عجب روزی بود ! سبز 

اون از صبحش  که سر حاضر شدن به موقع و خوردن صبحانه و رسیدن به سرویس

کلی حرص و جوش خوردم که البته این یکی جزو منوی روزانه است و با وجود خانم کوچولویی مثل شما

 صرف نظر از اون کاملا غیرممکنه !!!

بیچاره  همسایه ها که باید از کلّه سحر با صدای من و تو از خواب بیدار شن!

برگشتنی هم که از سر لطف راننده تون نیم ساعت جلو در خونه کشیک دادم

 و با نگاه های چپ چپی رهگذران تیر بارون شدم !

آخه به خیال خودم فکر می کردم دو دقیقه بیشتر طول نمی کشه ! و کسی هم منو نمی بینه

و یه مانتوی چروک دم دست و... پوشیدم و با عجله رفتم دم در ...غافل از اینکه رسما تابلو شدم و

همه اونایی رو که تا به اونروز ندیده بودم ؛ دیدم !! و البته اونا هم بنده رو !!

جالب تر اینکه آخرش هم کاسه صبرم لبریز شد و برگشتم خونه

 و از خیر استقبال از شما خانم کوچولوی  محترم گذشتم!خجالت