از مدرسه اومدی و طبق معمول همیشه انرژیت زیاده و بالا و پایین میپری

ازت می خوام کاملا زنده یه چیزی بگی تا اینجا بنویسم و تو شروع می کنی:

من دوست دارم که همیشه با دوستم مهربان باشم ولی نمیتونم چونکه باید به پرنده بگم

اون فقط  پرنده نیست   اون پرنده آزاده و آرزوهای منو به خدا میرسونه

یه روز که خوابیدم رفتم مدرسه از مدرسه برگشتم دیدم شب شده قبل از اینکه بخوابم

و اب و دارو  بخو رم  و دستشویی برم پرنده جلو ی اتاق من نشست

من به پرنده گفتم آرزومو

پرنده به من گفتش خب بعدیشو بگو

من گفتم باشه و بهش گفتم

بعدش گفتم که من آرزوم این است که من دوست دارم به بهترین دوستم کمک کنم

اما نمیتونم که آرزومو به دوستم بگم چون دوستم خیلی خوشحال میشود و میپرد هوا و همه جا را جیغ جیغومیکنه

پرنده اومدم این خبر رو بهت  بگم   که دوستم نفهمه چون دوستم خوابه

حالا زود برو و این خبر رو به خدا برسون و الا دوستم بیدار میشود

پرنده رفت پیش خدا ..رو دست خدا نشست ...به خدا گفت : یکی از بچه ها یه خبری

به من داد که به شما برسونم اون بچه خبرش این بود و تمام  خبر بچه رو به خدا گفت

خدا به سمت پرنده رفت و گفتش این خبر منو به بچه برسون

من بهش کمک می کنم و گفتش که جواب  بچه رو زود برسون چون بچه های دیگه هم هستن

ومن حواسم شاید به اونا باشه و صدای تو رو  نشنوم و نتونم کمک کنم

پرنده برگشت پیش بچه ..به بچه گفت خبر خدا به تو این بود

بچه خوشحال شد و گفت پرنده به خدا برسون که من خیلی خدا رو دوست دارم

پرنده بازم برگشت به سمت خدا

به خدا گفت سریع باش خدا

خدا گفت بله پرنده و پرنده خبر بچه رو بهش رسوند که خیلی دوستش داره

خدا گفت زود برگرد و به بچه  بگو زود بخوابد چون از خواب بیدار می ماند....

پرنده برگشت و به بچه گفت خدا گفت تو زود باید بخوابی واگرنه از خواب جا می مانی

بچه زود خوابید

پرنده رفت به خدا گفت:

خوابید و خدا هم گفت آخیش و  رفت سمت بچه های دیگه!

در آخر ثناگفت که بنویسم ببخشید که اینقدر قصه اش طولانی بود برای شما !!!

 

همه نوشته ها عینا نقل قول ثناست و بدون هر گونه دخل تصرف و ویرایش !!