سلام به خانم کوچولوی باسواد قلب

مژده مژده ..به خانم کوچولوی خوبم ،‌ امروز اولین املاء  زندگیت رو می نویسیهوراتشویق

آخه حالا دیگه بلدی آب و بابا و آبا رو بنویسیاز خود راضی  

بازم بابایی اول شد ، آخه اول نوشتی بابا !!!ابله

 تو شروع صحبت کردن هم اول گفتی بابا و تا مدتها به منم  می گفتی بابا !زبان

شاید نمی خواستی فرقی  قائل بشی !خنده

 حالا وقتی می بینم داری می نویسی خیلی هیجان زده میشم ، تو داری باسواد میشی...باسوادیول

ازت می پرسم چه احساسی داری از اینکه داری باسواد میشی؟خیال باطل

خیلی بی تفاوت میگی هیچ احساسی !!!خنثی معلومه من زیادی جوگیر شدمچشم

نمی دونم چرا اصلا کلاس اول رفتن خودمو یادم نمی آد ؟متفکر

 اول که چه عرض کنم تا اواسط چهارم رو به جز چند تا تصویر هیچی یادم نمی آدناراحت

کلاس چهارم بودم که رفتیم انگلیس برا ادامه تحصیل پدر جون ...و من چهارم و پنجم رو تو خونه خوندم

 و مامانم هم شد معلمم !مژهچشم

و بعدش یه امتحان تو سفارت دادم و از اونجایی که خیلی به یاد موندنی بود همه قسمتهاش یادمه !سبز

ولی بابایی اسم همه معلمهاشو از اول تا پنجم یادشه ...همراه با خیلی خاطره های دیگهعینک

راستی چرا من اول تا سوم رو کلا فراموش کردم؟سوال

اینا رو می نویسم که تو هیچی رو فراموش نکنی عزیزم...قلب

برات آرزوی بزرگترین موفقیت های تحصیلی رو میکنم ، همون طور که مامانم برا من آرزو می کرد خیال باطل

و منم ناامیدش کردمگریه ولی میدونم که تو منو نا امید نمیکنی...مگه نه ؟؟؟چشمک