دیروز تا از در اومدی تو محکم بغلم کردیبغل

تو گوشم  گفتی : مامان ازمن راضی هستی؟مژه

وای خدای من این تویی ؟! آره عزیزم تو فوق العاده ایخیال باطل

خیلی خیلی راضی ام

مامان امروز قصه پسر مودب رو خوندیم که خیلی خوب بود منم میخوام مثل اون باشم

آفرین .......... تو هم دختر خیلی خیلی خوبی هستی و بوسه باران!!!

چند ساعت بعد:

ثنا محکم به در اتاقی که بابایی خوابیده می کوبد...

من : ثنا جونم این چه کاریه ؟ مگه نگفتی می خوای دختر خوبی باشی ؟ یادت رفت ؟

ثنا : تو هم گیر دادی ها !!!

..........

ثنا در حال خوردن شیر با نی , مداد هایش را تراشیده و همه جا حتی داخل شیر آشغال تراش می ریزد..

من : شیر را عوض می کنم و ملتماسانه می گویم :

ثنا تو رو خدا این قدر اذیتم نکن باشه؟؟؟

و ثنا با آرامش می گوید:

 اذیییییت  ...... ذییی ... ذیییی .....  یی داره!!!

قربون دختر درس خونم بشم!