گرم خواب بودم و تو دنیای رویا غرق شده بودم که یه دفعه انگار یکی از اون دوردورا صدام زد

- مامان...

صدا بلندتر شد و با زحمت خودم رو از اون دنیا بیرون کشیدم و چشمهامو  مثل طوفان زده ها به زحمت باز کردم

- مامان ...

تلو تلو خوران اومدم پیشت

- مامان .......... خواب بد دیدم!

- دیدم یه خرس گنده دنبالم میاد و من از دستش فرار می کنم ...بعدش اون منو گرفت و من از خواب بیدار شدم!

گفتم عزیز دلم این فقط یه خوابه ...درست مثل کارتونهایی که می بینی واقعی که نیست ,

اصلا بهش فکر نکن و به چیزهای خوب فکر کن

- آخه نمیشه ...اگه دوباره بخوابم بقیه خواب رو می بینم و خرسه منو می خوره !!!

نه عزیزم , سریال که نیست بقیه اش رو ببینی !

- ولی من یه بار بقیه خواب قبلی مو دیدم! مامان میشه همین جا بخوابی؟

باشه و...

همین که سرمو گذاشتم رو زمین خوابم برد!

بعد از مدتی بیدار شدم و دیدم خوابی و با خیال آسوده رفتم سر جام.

یه ساعت بعد:

- مامان...

وای نه ... دیگه چی شده ؟

- بیا ...

 نمی تونم بیام ... از همونجا بگو!

- نه باید بیای!

و من بالا سرت ظاهر شدم : بله بفرمایید

- مامان یه مورچه بالدار تو جام هست فکر می کنم می خوره به پام!!!

پاشو پاشو بریم تو اتاق ما!