داشتی از دوستات تعریف می کردی و از کار هاشون که هر کدوم چطوری

شیطونی می کنن و تو چقدر خوب و عالی هستی!!!نیشخند

تا اینکه مطلب جالبی یادت افتاد و گفتی :

مامان مامان یکی از دوستهامون داره میره مالزی ؛ قبلا هم می گفت همه وسایلمو از مالزی خریدیم از خود راضی

حالا هم دارن خونشون رو می برن مالزی...

برای همیشههههههههههههههههه!بای بای

گفتم ...خب اینروزها خیلی ها دارن از ایران میرن!

البته می دونم نباید اینو می گفتم ... ولی گفتم دیگه ...

و مسلما تو پرسیدی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

حالا یکی بیاد جواب بده!ابله

گفتم چون کشورهای دیگه پیشرفته ترن و امکانات بهتری برای زندگی دارن و بعضیها ترجیح میدن

برن اونجا زندگی کنن.عینک

بلافاصله گفتی خب ما هم بریم دیگه !زبان

رفتم رو خط موعظه و از ایران و وطن و ... صحبت کردم :

عزیزم شما بچه ها امیدهای ایران زیبامون هستین ... اگه قرار باشه همه برن ...

پس این ایران تنها بمونه ...گریه بدون امیدهاش ناراحت

شما باید خوب درس بخونین و ایران ما رو آباد کنین...فرشته

و تو در کمال آرامش گفتی:

مگه ما تعمیر کاریم؟؟؟!!!!یول

در این عکس خانوم کوچولو فقط ۵ / ٣ سالشه ...یعنی ٣سال پیش...

جوونی کجایی که یادت به خیر!!!خیال باطلخیال باطلخیال باطل