نقاشی

موضوع نقاشی : مترسک
 آقای کشاورز در مزرعه گندم می کاشت دید که شب شد به خونه رفت و در جای خود خوابید . فردا صبح که از جای خود بلند شد دوباره به مزرعه رفت ؛ وقتی که داشت گندم می کاشت گندمهای دیروزی که مانده بودند پرنده ها از آن جا پر کشیدند و به سوی گندم ها پر زدند وقتی که آقای کشاورز برگشت دید که پرنده ها داشتند گندم ها را خراب می کردند و فراریشون داد بعد از میوه های خود برداشت و با آنها مترسک درست کرد
فردا صبح آقای کشاورز دید که پرندگان نمی توانستند که به گندم ها حمله کنند و آنها را خراب کنند و خوشحال شد و از این به بعد همینجوری زندگی خود را ادامه داد. 
/ 8 نظر / 24 بازدید
روحی

سلام چه ثنای نازی دارین شاد باشه خوش بختتتتتتتتتتتتتتتتتتت[گل]

سهبا

چقدر این قصه قشنگه . ممنون از ثنای گلم .

آرشام

سلام خیلی خوشگل شده این نقاشی ها.. ثنا جون دستت درد نکنه[ماچ]

آرشام

سلااااااااااااااااااااام گفتم این دو تا اسم چقدر آشنا بیدند... ولی از اونجایی که سی درصدی بیدم...[ابله]..دیگه نتونستم تشخیص بدم[خجالت] ولی از آراستگی و خوشگلی و خانومی و تیزهوشی ثنا جون کاملا مشخصه که زیر نظر چه مامان فرهیخته و با کمالاتی داره رشد میکنه. ثنا جون قدر این مامان و بابات رو بدون..چون واقعا نمونه هستند.. شادزی[قلب]

دانش آموزان کلاس اولی من

سلام [گل] عالی نوشتی فرشته ی بهشتی [بغل] آفرین عزیزم . مطمئنما مامان جون به شما افتخار می کنه گلم [ماچ][بغل][دست][قلب][مغرور][لبخند] با پست های جدید به روز و منتظر نظرات خوبتون هستم .[گل][بدرود]

مرجان

سلام شقایق خانم عزیزم...از همدردی که باهام داشتین ممنونم..خیلی دوستت دارم..ازدور میبوسمت