مرد

دیروز وقتی بابایی از سر کار اومد بدو بدو رفتی و در رو باز کردی قلب

کیف سنگینش رو به زور تو بغلت گرفتی و هن وهن کنان بردی تو اتاقسبز

بعدش هم شیطنتت گل کرد و شروع به پریدن روی سر و کله بابایی کردی

و تا جایی ادامه دادی که کلافه اش کردی:

بابایی بیا پایین بذار لباسهامو عوض کنم عروسکم ...باشه ؟ابرو

با چشمهایی منتظر پیراهنش رو زیر نظر گرفتی و در یه چشم برهم زدن

 اونو برداشتی و با خوشحالی تنت کردی!نیشخند

و با افتخار گفتی بابایی منو ببین ...مرد شدم ...خوشگل شدم !!!تعجب

بابایی: از کی تا حالا مردها خوشگل میشن که ما خبر نداریم؟!سوال

چند روز پیش هم کاپشنش رو پوشیده بودی و می خندیدی !خنده

میدونم عزیزم منم که همسن تو بودم دوست داشتم لباسهای مامانم رو بپوشم 

و وقتی موفق میشدم کلی حال می کردم زبان

اما راستی راستی یادم نمیاد لباس بابام رو پوشیده باشم !متفکر

نه که تو دوست نداشته باشی از لباسهای من بپوشی ؛ نه دوست داری ...خیلی هم دوست داری!مژه

اما...

 مرد شدنت نوبره !قهقهه

/ 5 نظر / 5 بازدید
مامان مائده

پسر دار شدنتون مبارک.[قهقهه][خنده][قهقهه]شقایق جون با یه تیر دو نشون زدینا...[چشمک]

دائی راد

ای جان [قهقهه] کجائی شقایق بابا سایت دخترت آمادس دیگه کم کم کلی دلم تنگ شده بود

Shadi

آخی... چه نازه! [قلب]

Shadi

من میمیرم واسه اینجور بچه‌ها