سوال

هفته آخر تابستون یه سفر رفتیم ترکیه عینک

آخه شما خانوم کوچولوی خوشگلم همه اش می گفتی مامان بریم یه جای خیلی خیلی خیلی... دور!

ما هم کمربندهای اقتصادی رو محکم بستیم و رفتیم!!

حالا بماند... خاطراتش رو تو یه فرصت دیگه می نویسم برات.

برگشتنی تو فرودگاه که همگی خسته بودیم و وارفته و بابایی هم منتظر اومدن بارها بود ...

منتظر نشسته بودیم و دور وبرمون بچه کوچولو زیاد بود که...

یه دفعه بی مقدمه از من پرسیدی مامان بچه چطوری بدنیا میادتعجب

منم خیلی خونسرد گفتم تو بیمارستان!

تو هم که واقعا وقت گیر آورده بودی گفتی:

آخه بچه اصلا چطوری میره تو شکم مامانش که بعدش  تو بیمارستان از شکمش بیاد بیرون!!

- خب وقتی خدای مهربون می خواد ؛ یه بچه می ذاره تو دل یه مامان خوب قلب

آخه چه جوری؟!!!!

- وای ثنای گلم حالا چرا یه دفعه این سوالها اومد تو ذهنت ابرو

خسته ای عزیزم این قدر فکر نکن یه کم استراحت کن ..آره عزیزم!اوه

یادمه من که همسن تو بودم اصلا این سوالها به اطراف ذهنم هم خطور نمی کرد!!جل الخالقتعجب

/ 3 نظر / 17 بازدید
مامان مائده

همیشه خوش باشین. رسیدن بخیر.[گل] قربون دخملی کنجکاو.مووووووووووووووووچ[ماچ]

سهبا

امان از اين سئوالاي بچه ها ! اونوقت به همين راحتي كوتاه اومد از سئوالش ؟