بچه

خانوم کوچولوی خوشگلم می دونی که خیلی دوستت دارم قلباما بعضی وقتها واقعا کفری ام می کنی!کلافه

یکی از همین روزها که حسابی رو اعصابم قدم می زدی عصبانی

با عصبانیت گفتم از خدا می خوام یه بچه عین خودت بهت بده ..نه یکی کمه ..دو تا .. یه پسر و یه دختر!!ابله

یه نگاهی بهم انداختی و گفتی خب که چی بشه!!قهر

گفتم خب نداره ..اونا هم همین کارهای تو رو انجام می دن و تا دلت بخواد اذیتت می کننشیطان

اونوقت فکر می کنی باید باهاشون چیکار کنی؟

یه فکری کردی متفکرو گفتی :

می اندازمشون تو اتاق و درو می بندم!از خود راضی

- ولی بازم صدای جیغشون می آد بیرون ها ...همسایه ها می آن دم در!استرس

خب لحاف رو می کشم رو سرشون تا صداشون در نیاد!شیطان

- اونموقع که خفه می شن آدم که بچه اش رو خیلی دوست دارهبغل نمی تونه خفه اش کنه !مشغول تلفن

خب از خونه می اندازمشون بیرون!نیشخند

- ولی اونا که جز تو کسی رو ندارن...کجا برن؟!گریه

خب نمی دونم چیکار کنم...... اصلا من بچه نمی خوام!!!زبان

پی نوشت : خدا به داد نوه های احتمالی اینجانب برسه!!

/ 3 نظر / 4 بازدید
نارگستر

سلام دوست عزيز پست قشنگتو خوندم. اگه دوست داشتي به سايت ماهم سر بزن. اجراي مراسم نور افشاني ويژه جشن ها و عروسي ها فروش محصولات نور افشاني مجاز توليد داخل خوشحال ميشويم شريک جشنهايتان بشويم.

سهبا

اي جااان ! اونوقت فكر نكرده كه ممكنه مامانش هم دلش بخواد اين كارها رو باهاش بكنه ؟!