گزارش سفر

سلام به خانم کوچولوی خوشگلم که امروز صبح به زور چشماتو باز کردی

و بین خواب وبیداری سوار سرویس شدی و رفتی مدرسه

اما ظاهرا سفرخیلی خوش گذشته بود چون وقتی لباسهاتو تنت کردم با چشمهای نیمه باز رو مبل ولو شدی 

 و گفتی : مامان بازم بریم ها مسافرت... باشه ؟!

صبح پنج شنبه که بیدارت کردم و گفتم حاضر شو داریم میریم مسافرت خیلی خوشحال شدی و بلافاصله از تو تختت پریدی بیرون و گفتی

مامان تو بهترین مامان دنیایی و  بوسه بارونم کردی و داد زدی بابا تو هم بهترین بابای دنیایی...شنیدی ؟!

بعد از کلی بدو بدو کردن که حاضر شدیم و نشستیم تو ماشین تو شروع کردی به عطسه و سرفه

حسابی نگران شدم تا جایی که کم مونده بود منصرف بشیم اما بابایی به دادمون رسید و گفت

نگران نباش به امید خدا میریم و کلی دعا کردم تا خانم کوچولوی قشنگم مریض نشه63

تو راه حالت بهتر شد و بعد از مدتی که حوصله ات حسابی سر رفته بود هر بلایی می تونستی

سرمون آوردی ! دستت درد نکنه !!! و هر چند دقیقه یه بار می پرسیدی رسیدیم؟!

پس چرا نمیرسیم؟! و من یاد سفر شرک و فیونا می افتادم !!!

خلاصه ما هم ناچارا کلی قواعد راهنمایی و رانندگی وضع کردیم:

اگه بچه تو ماشین بپره جریمه اش میکنن و

اگه با چترش تو سر پدر و مادرش بزنه جریمه میشه و

اگه با خودکار ده رنگ که هدیه دندونشه رو روکشهای نو ماشین نقاشی بکشه جریمه میشه!

اگه پاهاشو بکوبه پشت صندلی و یا اگه بخواد بیاد جلو بشینه و اگه و اگه و ...جریمه میشه!

تا جایی که وقتی رسیدیم شغل آینده ات رو عوض کردی و تصمیم گرفتی پلیس بشی!!!

بله  بالاخره رسیدیم و چند روزی رو خوش گذروندی و تو راه برگشت برای اینکه زمان دستت باشه ؛

گفتم هفت تا دایره بکش و هر یه ساعت که تموم شد بهت میگیم یه دایره رو رنگ بزنی

حالا مرتب می پرسیدی :

رنگ بزنم ؟ رنگ بزنم؟ من می خوام همشو الان رنگ بزنم!!!

نزدیک تهران هم اونقدر شلوغ بود که هفت تا دایره هم جواب نداد و خیلی دیر رسیدیم

 و از آنجایی که شما حتی یک ثانیه هم در ماشین به قول خودت چارت نزدی !

امروز  صبح حسابی خواب آلو بودی

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
انيس

مهربان من زمان هاش رو بر اساس حمام رفتنش ميشماره مثلا اينكه اين بار مي پرسيد چند تا حمام برم مي رسيم؟ امان از مريضي بچه ها در سفر كوچيك تر كه بود هر بار يه عالمه دارو با خودم ميبردم و جالب اينكه مورد استفاده هم پيدا مي كردند و من چقدر به خودم ميباليدم كه آينده نگر هستم و عجب مامان وظيفه شناسي ام و .... يه باره تصميم گرفتم اين كار رو نكنم حتي يك شيشيه استامينوفن هم نميبرم و جالب تر اينكه خدا رو شكر نيازي هم به وجودشون نبوده