گفتگوی یک کودک با خدا

خدای عزیز!

 

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمهای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند حفظ نمی کنی؟

 

خدای عزیز!

 

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی کشتند، در مورد من و برادرم که موثر بوده.

 

خدای عزیز!

 

شرط می بندم خیلی برات سخته که همه آدم های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی توانم همچین کاری کنم.

 

خدای عزیز!

 

آیا تو واقعا می خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

 

خدای عزیز!

 

وقتی تمام تعطیلات باران بارید ، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدم ها انتظار نمی رود. به هر حال امیدوارم به او صدمه ای نزنی.

 

خدای عزیز!

 

ما خوانده ایم که توماس ادیسون نور الکتریکی را اختراع کرد. اما توی کلاس های دینی به ما گفتند تو این کار رو کردی . شرط می بندم ادیسون فکر تو رو دزدیده.

 

خدای عزیز!



لازم نیست نگران من باشی ؛ من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می کنم.

خدای عزیز!

 

هیچ فکر نمی کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشید روز سه شنبه رو دیدم. واقعا معرکه بود.

 

خدای عزیز!

 

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی کنم.
/ 0 نظر / 12 بازدید